Admin Logo
themebox Logo
نویسنده :.:Hani:.
تاریخ:سه شنبه 8 شهریور 1390-11:20 قبل از ظهر

Just 4 love Ep.4-2

اینم پارت دومش

از زبان حانی:

حانی: یعنی تو دوماه تو کما بودی؟

هیونگ: آره... بعد از اینکه بهوش اومدم پدر و مادرم بهم گفتن که هی جون همون روز مرد... یعنی روز تولدش... هیچوقت اون روز رو فراموش نمیکنم... انقدر داد و فریاد راه انداختم که پرستار اومد و یه آرامبخش قوی بهم زد که باعث شد دو سه روزی بخوابم...

حانی: حتما خیلی بهت سخت گذشته...

هیونگ: روزای خیلی بدی بود... تا یه مدت اون هر شب به خوابم میومد و بهم میگفت که زنده س... من همیشه به مادرم میگفتم که همچین خوابی می بینم ولی اون باور نمیکرد... میدونی... من هی جون رو به اندازه دنیا دوست داشتم... ما خیلی بهم وابسته بودیم...

واقعا که سرنوشت بدی بود... هیونگ باید خیلی آدم صبوری باشه که تونسته تحمل کنه... سکوت کردم تا یه ذره تو خودش باشه...

 

هیونگ: حانی...

رومو طرفش کردم و گفتم: بله؟

یهو هیونگ اومد جلو و بغلم کرد!...

توقع همچین چیزی نداشتم... خیلی شوکه شده بودم!...

هیونگ: ممنون حانی... حالم خیلی بهتر شده...

حانی: خوشحالم که اینو میگی...

هیونگ: تا حالا اینارو واسه کسی تعریف نکرده بودم...

حانی: می فهمم...

هیونگ: ممنون که درکم میکنی...

هیونگ دیگه چیزی نگفت... نمیتونستم بفهمم داره به چی فکر میکنه... شاید داشت به هی جون فکر میکرد...

چقدر آغوشش گرم بود!...

ای کاش میتونستم برای همیشه تو بغلش بمونم!!...

هیونگ منو از خودش جدا کرد و بهم نگاه کرد... معنی نگاهشو نفهمیدم ولی...

یهو هیونگ بهم نزدیک شد و منو بوسید!...

داشتم از تعجب میمردم!...

سرشو عقب آورد... وقتی چشمای گرد شده ی منو دید لبخندی زد...

هیونگ: چیه؟ چرا تعجب کردی؟ با این قیافه ت کاری کردی چیزی که میخواستم بگم یادم رفت... آهان... میخواستم بگم... دوسِت دارم حانی...

و دوباره لبهام رو بوسید!...

خیلی آروم کمرشو گرفتم و بغلش کردم!...

چقدر مهربونه...

یه لحظه احساس کردم چقدر دوسِش دارم!!... {من از اینور سویانگ از اونور... می بینی تو روخدا!!}

.

.

.

.

یونگی و سویانگ با هم به حیاط اومدن ولی با دیدن اون صحنه {که داشتیم همدیگرو می بوسیدیم} خشکشون زد...

سویانگ: حانی هم بلد بود و هیچی نمیگفت...

یونگی: همیشه میگفتم من و هیونگ تو این یه مورد با هم تفاهم داریم...

صداشو بلند کرد و رو به هیونگ گفت: آهای هیونگ خان... چی کار داری میکنی؟

اون دوتا با صدای یونگی برگشتن طرفش و خودشونو جمع و جور کردن...

هیونگ: باز تو مارو می پاییدی؟

یونگی: نخیر آقا... کی حوصله داره تورو بپاد؟ من و سویانگ بالا یه کاری انجام میدادیم... کارمون که تموم شد اومدیم دیدیم شما دارین...

حانی: بالا داشتین کار میکردین؟

هیونگ: نه حانی جون داشتن یه کاری میکردن!!!...

سویانگ: جاااانم؟ حانی جووووون؟؟!!

هیونگ: آره... مشکلیه؟ راستی یونگی زود باش بریم آماده شیم... دیر میشه ها...

بعد هیونگ رفت تو تا کت و شلوارشو بپوشه...

یونگی: حانی چه قول و قرار هایی باهاش گذاشتی که حالش انقدر خوبه؟

حانی: من چیزی بهش نگفتم... فقط ازش خواستم کل ماجرا رو برام توضیح بده

سویانگ: خب؟

حانی: هیچی... اونم از اول تا آخرشو برام گفت...

یونگی: ولی سابقه نداشت واسه کسی تعریف کنه...

حانی: آره به منم گفت... میگم چطوره من و سویانگ هم بیایم...

سویانگ: آره راست میگه... میشه بیایم؟

یونگی: خیله خب باشه بیاین...

.

.

.

.

حانی از پدر و مادرش اجازه گرفت.

سویانگ هم به مادرش زنگ زد و مادرش گفت که اونم میاد... سویانگ هم آدرس اونجا رو بهش داد و اونم اومد...

بعد از اینکه همه آماده شدن راه افتادن و رفتن...

.

.

.

.

پدر و مادر هیونگ آخرین عکسی که از هی جون گرفته بودن رو گذاشتن وسط سالن...

دورش پر از گل های سفید و روبان های مشکی بود...

مادر سویانگ با دقت به عکس نگاه کرد...وای نه... اون... اون...خودش بود...

*****************************

هاهاها اگه گفتین اون کی بود؟

فعلا فکر کنین تا پارت بعدی

بای




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : Just 4 Love 



شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات