Admin Logo
themebox Logo
نویسنده :.:Hani:.
تاریخ:سه شنبه 8 شهریور 1390-11:14 قبل از ظهر

Just 4 love Ep.4-1

سلااااااااااااااام

من بعد قرنی اومدم

اینم قسمت بعدی

هیچی نمیگم

برین ادامه

به جلو نگاه کردم. یه کامیون خیلی بزرگ داشت به طرفمون میومد!...

بابا سعی داشت ماشینو کنترل کنه... ولی فرمون قفل کرده بود ... نمیچرخید!...

اون لحظه هیچکدوم از ما نمیدونستیم چی کار کنیم... که یهو... بومب!!...

چشمم سیاهی رفت و دیگه نفهمیدم چی شد...

.

.

.

.

هیونگ دیگه تحمل نداشت... نمیتونست به بقیه ش فکر کنه...

به زور از تختش اومد پایین و از اتاق بیرون رفت...

سویانگ و حانی و یونگی تو آشپزخونه بودن و داشتن صبحانه رو آماده میکردن... هیونگ هم رفت و رو یکی از صندلیها نشست...

یونگی: حالت خوبه؟... امروز که چیزی نشد؟

هیونگ: نه... خوبم

سویانگ سر یخچال بود و داشت دنبال خوراکی می گشت...

سویانگ: خب هیونگ... کدومش؟ پنیر، خامه، مربا یا عسل؟

هیونگ جوابشو نداد...

سویانگ: هی با توام... یونگی تو یه چیزی بگو... میخواین روز تولدم ناراحتم کنین؟

یونگی با اشاره به سویانگ فهموند که ساکت باشه... سویانگ هم دیگه چیزی نگفت و نشست پشت میز...

چند دقیقه بعد هیونگ بدون اینکه حتی یه لقمه خورده باشه پا شد و رفت تو حیاط...

سویانگ: این چش بود؟

یونگی: امروز سالگرد فوت خواهرشه... سر به سرش نذارین...

سویانگ: آخیییی... بمیرم... حتما حالش خیلی گرفته ست... چیزی هم نخورد بیچاره...

حانی با این حرف صبحانه هیونگ رو گذاشت تو سینی و دوید سمت حیاط...

هیونگ رو تاب نشسته بود و آروم آروم تکون میخورد...

حانی بی سر و صدا رفت و کنارش نشست...

حانی: خوبی؟... یونگی بهم گفت چی شده...

هیونگ: روز خیلی وحشتناکی بود...

حانی: حالا بیا صبحونه تو بخور

هیونگ: نمیتونم بخورم...

حانی: هیونگ... میشه یه خواهش ازت بکنم؟

هیونگ سرشو آروم تکون داد...

حانی: میشه همشو برام تعریف کنی؟ اینطوری خودتو تخلیه میکنی... شاید بهتر شدی...

هیونگ: باشه... اون روز...

.

.

.

.

سویانگ: میگم یونگی... هیونگ حالش خوب نبود...حانی چرا رفت دنبالش؟ {عقل کل... خب من رفتم دلداریش بدم دیگه... حالا صبر کن کارای تو رو خواننده ها این پایین بخونن بعد حرف بزن}

یونگی: شاید میخواستن مارو تنها بذارن...

سویانگ: چی؟

یونگی: بیا بریم بالا... میخوام یه چیزی بهت نشون بدم...

یونگی دست سویانگ رو گرفت و اونو با خودش کشید به طرف اتاقش...

رفتن تو اتاق و یونگی درو بست...

یونگی: تا حالا شوکه شدی؟

سویانگ: یعنی چی؟ منظورت چیه؟... خب... نه

یونگی: پس نمیدونی شوکه کردن دیگران چقدر کیف میده؟

سویانگ: میشه بگی منظورت چیه؟ چی داری میگی؟

یونگی اومد جلو و شونه های سویانگ رو گرفت و اونو به دیوار چسبوند...

سویانگ: یونگی چی کار میکنی؟

یونگی: میخوام یکی از حقایق زندگی رو بهت بگم... من... خیلی دوسِت دارم...

سویانگ دهنش قفل شده بود و نمیتونست چیزی بگه...یونگی به سویانگ نزدیکتر شد و دستش رو گذاشت دور کمرش...

سویانگ از ترس چشماشو بست...

یونگی صورتشو جلو آورد... انقدر جلو که فقط یک سانتی متر با سویانگ فاصله داشت...

سویانگ ضربان قلبش خیلی بالا رفته بود!...

طوری که صداشو یونگی هم میتونست بشنوه!...

انقدر ترسیده بود که صورتش عرق کرده بود!...

گرمای تنش خیلی بالا رفته بود!...

که یهو داغی چیزی رو رو لباش حس کرد!...

باورش نمیشد...

یونگی اونو بوسیده بود...

.

.

.

.

********************************

برین اونجا واسه بقیه ش




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : Just 4 Love 



شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات