Admin Logo
themebox Logo
نویسنده :.:Hani:.
تاریخ:یکشنبه 30 مرداد 1390-11:33 قبل از ظهر

Just 4 love Ep.3

اصلا حرف نمیزنم
 فقط راجب پریا نمیدونم چرا ولی تو میهن نمیره یعنی میگه همچین وبی اصلا وجود نداره

حالاهم برین ادامه واسه قسمت سوم

سویانگ و یونگی داشتن از خنده ریسه میرفتن...

حانی با عصبانیت بهشون نگاه کرد...

سویانگ: وای خدایا خیلی باحال بود...                 

یونگی: آره چقدر خندیدیم...

حانی: مرگ... رو آب بخندین...

سویانگ: وا حانی جون چه زود عصبانی میشی؟

هیونگ با عجله اومد بیرون و گفت: میشه بگین اینجا چه خبره؟

حانی: هیچی عزیز من... ایشون دو تا مارو می پاییدن...

هیونگ: ببینم مگه شما دوتا دیشب پیش خانوم پارک نبودین؟

سویانگ: من نه... ولی یونگی بود...

حانی: ولی یونگی گفت که با تو میره...

یونگی: اون جزوی از نقشه بود... میگم هیونگ تو هم از این کارا بلد بودی ما خبر نداشتیم؟

هیونگ: میبندی یا به روش خودم ببندمش؟

سویانگ: آره من از سوراخ در نگاتون کردم... آخیییی چه عاشقانه هیونگ بغلت کرده بود... تو هم که اصلا خواب خواب بودی...

حانی: چی؟؟!! هیونگ تو بغلم کردی؟

هیونگ: من؟ نه بابا... داره دروغ میگه...

سویانگ: هه هه هه... چه زود باورت شد حانی جون...

حانی: میکشمت!!

 و اونو تا پایین پله ها دنبال کرد و دور تا دور خونه دنبالش دوید...

 

چند روز بعد...

بیست و شیشم فوریه بود...

هیونگ از شب قبلش حال خوبی نداشت چون اون روز سالگرد فوت خواهرش هی جون بود...

صبح که هیونگ از خواب بلند شد دوباره به فکر هی جون افتاد و گذشته براش یادآوری شد:

اون روز تولد هی جون بود... من و اون خیلی خوشحال بودیم... قرار بود با مامان و بابا بریم مسافرت... از دیشبش همه وسیله ها مون رو آماده کرده بودیم... اون سال پونزدهمین سال تولد هی جون بود... اون موقع من 17 سالم بود... صبح زود پا شدم و رفتم تو اتاق هی جون... روی تختش خوابیده بود...

هیونگ: هی جون... پاشو دیگه... مثلا میخوایم بریم سفر... راستی تولدت مبارک... بلند نمیشی؟

هی جون مثل برق از جاش پرید و گفت: سلام اوپا... مامان کو؟ بیدار شد؟

هیونگ: نه دیگه... قراره تو بیدارش کنی... بدو... بدو که دیر شد...

هی جون به طرف اتاق مامان {و بابا} رفت تا بیدارشون کنه... منم رفتم تا وسیله هامو چک کنم...

.

.

.

.

همه چی آماده بود... سوار ماشین شدیم و راه افتادیم...

هی جون تمام مدت با خنده ها و حرف های بانمکی که میزد همه مونو می خندوند... منم همش سر به سرش میذاشتم...

داشتم با هی جون حرف میزدم که یهو احساس بدی بهم دست داد... یه حس عجیبی بود... انگار از چیزی میترسیدم... از اینکه نکنه من و هی جون از هم جدا بشیم میترسیدم...

واسه همین سرمو به صندلی تکیه دادم و چشامو بستم تا این افکارو بیرون کنم...

مامان: هیونگ چیزی شده؟

چشامو باز کردم و به مامان که شبیه یه علامت سوال شده بود نگاه کردم...

هیونگ: ها؟ هیچی...

مامان: تو که الان داشتی میگفتی و میخندیدی... چی شد یهو؟

هیونگ: هیچی... فقط یه ذره خسته م...

هی جون: اوپا مریضی؟

لپشو کشیدم و لبخند زدم... {برای اینکه نفهمه این حالش خوب نیست}

هیونگ: نه... یه کوچولو سرم درد میکنه...

هی جون: میخوای یه قرص بهت بدم؟

هیونگ: نه نمیخواد... خودم خوب میشم... اصلا میخوای باهم بازی کنیم؟

هی جون: اومممم... آره... چه بازی؟

..........

تصمیم گرفتم ناراحتیم رو فراموش کنم واسه همین شروع کردم با هی جون بازی کنم...

مشغول بازی بودیم که یهو با صدای فریاد بابا سیخ شدیم رو صندلی...

بابا: نهههههههههه!!!

****************************

بدویین نظر نظررررررر


دوستتون دارم

بای بای





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : Just 4 Love 



شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات