Admin Logo
themebox Logo
نویسنده :.:Hani:.
تاریخ:یکشنبه 30 مرداد 1390-11:30 قبل از ظهر

Destiny Ep.2-2

بچه ها این میهن باز گیر داد
این قسمتو دو پارتش کردم
اینم پارت دومش

مامان: جدی میگی؟

بابا: خب آره دیگه... تنها که نیست... اشکالی نداره...

مامان: نمیدونی اگه ستاره بشنوه چقدر ذوق میکنه...

یه ذره بعد صدا قطع شد... از سوراخ در نگاه کردم... دیدم یه سایه ای داره میاد... زود رفتم رو تخت و خودمو به خواب زدم... مامان درو باز کرد و اومد تو و کنارم رو تخت نشست...

مامان: بمیرم الهی... چقدر خسته بود...

بعد موهامو کنار زد و پیشونیمو بوسید...

مامان: قربونت برم... خوب بخوابی...

بعد پا شد و از اتاق رفت بیرون... غلتی زدم و به بیرون پنجره خیره شدم... یه عالمه ستاره داشتن بهم چشمک میزدن... نمیدونم چرا؟ اما از یه جایی ته ته ته دلم یه چیزی بهم می گفت که انگار یه زندگی دیگه در انتظارمه... من یعنی ما دخترا... و دابل اس... آه خدای من

مامان: ستاره... دخترم پاشو... دیر شد...

یه ذره چشمامو باز کردم... مامان کنارم نشسته بود...

ستاره: صبح شده؟

مامان: آره پاشو دیر میشه ها

ستاره: چی؟ دیر میشه؟

مامان: بابات منتظره... باید برین واسه کارای انتقالی...

یهو عین برق گرفته ها از جام پریدم و نشستم... با چشمای گرد شده به مامان نگاه کردم... شده بودم مثل یه علامت سوال بزرگ...

ستاره: انتقالی؟؟!!

مامان: آره دیگه

ستاره: چقدر زود... فکر نمیکردم بابا انقدر زود قبول کنه!

مامان: حالا که کرده... پاشو زود برو تا نظرش عوض نشده

با خوشحالی لپ مامانو بوسیدم و رفتم که دست و صورتمو بشورم... بعد برگشتم تو اتاقم و خیلی زود لباسمو پوشیدم و رفتم تو حیاط...خدا میدونه چقدر خوشحال بودم... یعنی واقعا داشت درست می شد!... من رفتنی میشدم!... رفتم بیرون دیدم بابا تو ماشین نشسته و منتظرمه... زود رفتم و سوار شدم...

ستاره: سلام بابا

بابا: سلام

ستاره: بابا واقعا قبول کردین؟ یعنی اشکالی نداره؟

بابا: چهارتایی میرین دیگه... تازه فقط دوستات نیستن... رها هم همرات میاد... اشکالی نداره

ستاره: بابا

بابا: بله؟

ستاره: مرسی... خیلی خوشحالم کردین...

بابا لبخندی زد و ماشین رو روشن کرد... گوشیمو در آوردم و به مهسا اس دادم...

ستاره: مهسا من با بابا دارم میرم واسه کارای انتقالی

مهسا: چی؟ جدی میگی؟

ستاره: آره دیشب مامان باهاش حرفید راضیش کرد

مهسا: وای چ خوب... منم بهشون گفتم. فردا میریم

ستاره: وای مهسا فکر کن... ما... اونجا

مهسا: آره خیلی حال میده

ستاره: باشه. پس فعلا برو حالتو بکن. بای

مهسا هم یه میس انداخت که یعنی خداحافظ...

.................

انتقالیمو گرفتم... بچه ها هم کاراشونو درست کردن... واسه هفته ی دیگه بلیط گرفتیم که زودتر اونجا باشیم تا با فضاش آشنا بشیم... خیلی ذوق زده بودم... اون روز که اومدم خونه داشتم تلویزیون نگاه میکردم که تلفن زنگ زد... مامان گوشی رو ورداشت...

مامان: بله؟

..........

مامان: سلام دخترم خوبی؟

..........

مامان: آره اینجاست...

..........

مامان: باشه گوشی... ستاره... بیا تلفن

با اشاره پرسیدم کیه؟

مامان گفت دوستته... رفتم گوشی رو از دستش گرفتم...

ستاره: بله؟

پرنیا بود... دوست کلاس زبانم...

پرنیا: سلام چطوری؟

ستاره: سلام... مرسی... تو چطوری؟

پرنیا: خوبم... راستی اسمتو تو روزنامه دیدم... چی شد؟

ستاره: یعنی چی چی شد؟ خب راضیشون کردم دیگه

پرنیا: واقعا؟ یعنی میری؟

ستاره: آره... ما چهارتا... چقدر حال میده اونجا!

پرنیا: باشه...

ستاره: چیه پرنیا؟ ناراحتی؟

پرنیا: آخه... منم... دوست دااشتم بیام

ستاره: خب بیا... نمیشه؟

پرنیا: مامان قبول نمیکنه

ستاره: تو مشکلت مامانته؟! اون که حله... گوشی رو بده مامانت

پرنیا: چی میگی تو؟ میخوای چی بگی؟

ستاره: ای بابا خب ازش رضایت بگیرم دیگه

پرنیا: گوش نمیده به حرفت

ستاره: نخیر تو مثل اینکه هنوز منو نشناختی... میگم گوشی رو بده بهش... عمرا اگه قبول نکنه

پرنیا: باشه... مامااااان... ستاره کارتون داره... میشه بیاین؟

 

آنچه خواهید خواند:

ستاره: مطمئنم که ایشونم قبول میکنن... خاله خیلی لطف کردین... دل پنج تا دختر جوونو شاد کردین!

مامان: مگه دروغ میگم؟ شما پنج تایی میرین بعد شیش سال ده پونزده تایی بر میگردین!

بعد به جلو نگاه کرد... از تعجب دهنش وا مونده بود...

رها: اون سامان نیست؟




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : Destiny 

hani
شنبه 6 آبان 1391 10:45 بعد از ظهر
خوب بود..بهترازاین هم میشه


شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات