Admin Logo
themebox Logo
نویسنده :.:Hani:.
تاریخ:یکشنبه 30 مرداد 1390-11:28 قبل از ظهر

Destiny Ep.2-1

سلاااام به همه
امروز اومدم با قسمت بعدی داستان
راستی من هنوز این داستانو تموم نکردم
داره خیلی زیاد میشه نمیدونم چی کارش کنم

بگذریم
زود برین ادامه
نظر هم فراموش نشه


واقعا از دوستای نامردم ممنون که این همه نظر میدن
ماشالا!

آنچه خواندید:

ستاره: بای

رها: بای

گوشی رو قطع کردم و رفتم پیش مامان...

 

ستاره: ماااااا مااااا ن!

مامان: بله؟

ستاره: قولت که یادت نرفته؟

مامان: چه قولی؟

ستاره: همین که وقتی قبول شدم...

مامان: خب؟

ستاره: اااااه... ماماااان... قرار بود برم کره...

مامان: آها... خب به بابا بگو

ستاره: من بگم؟ تو که میدونی به حرفم گوش نمیده...

مامان: خب چی کار کنم؟

ستاره: کار خودته دیگه...

مامان: رها چی میگه؟

ستاره: هیچی... اونم قبول شد... ببین من و رها و باران و مهسا از همون چهار سال پیش قرار گذاشتیم که بریم...

مامان: ولی شما که چهار تایین؟

ستاره: خب یعنی چی؟

مامان: آخه اون گروهه بود... اس دوبل... اس..

ستاره: دابل اس!

مامان: همون... اونا پنج تان

ستاره: خب؟

مامان: خب نمیشه دیگه... شما چهارتایین اونا پنج تا!

ستاره: چه ربطی داره؟

مامان: من که میدونم به خاطر اونا دارین میرین!!

ستاره: مامان... هزار بار گفتم بازم میگم... ما به خاطر درسمون میریم!

مامان: آره جون خودت!

ستاره: باور کن

مامان: باور نمیکنم

ستاره: اصلا هرچی... ما باید بریم

مامان: باشه... به بابات میگم...

رفتم جلو و صورت مامانو بوسیدم...

ستاره: مرسی مامان جون... بهت گفته بودم چقدر دوسِت دارم؟

مامان: بسه خودتو لوس نکن

ستاره: مگه دروغ میگم؟ خب خیلی دوسِت دارم دیگه!...

مامان: باشه بابا

اون شب شامو که خوردم عین جنازه افتادم رو تختم... در اتاق بسته بود... واسه همین به زور پا شدم و رفتم کنار در تا صداشونو بشنوم... مامان داشت با بابا راجع به من حرف میزد...

مامان: میذاری بره یا نه؟

بابا: کجا؟

مامان: ای بابا... چند بار بگم؟ کره دیگه

بابا: نمیدونم

مامان: نمیدونم نشدم حرف...

بابا: خودت میدونی!

مامان: ای بابا... خب ببین... اونجا هم محیطش خوبه هم آب و هواش... تازه میگن دانشگاشم خیلی خوبه!

بابا: از کجا میدونی دانشگاش خوبه؟

مامان: این همکارم یکی از فامیلای دورش واسه دانشگاه رفته بود... هم امکانات داره هم استادای با تجربه ای داره... بعدشم مگه خودت نمیگفتی محیط تو درس خوندن تأثیر داره؟ خب اینم واسه ستاره انگیزه ایجاد کرده... بذار بره... باور کن اینجوری براش بهتره...

الهی قربون مامانم برم... فکر نمیکردم انقدر ازم طرفداری کنه...

بابا: ولی تنهایی کجا میخواد بره؟

مامان: تنها نیست که... رها و دوتا از دوستاش هم باهاش میرن...

بابا: دوستاش؟

مامان: آره... مهسا و باران... میشناسیشون که؟

بابا: آره... نمیدونم... حالا که تنها نیست... اگه واقعا اینجوری که تو میگی خوب باشه... خب... من حرفی ندارم

نمیدونستم از خوشحالی چی کار کنم؟... دلم میخواست جیغ بزنم و بابا رو بغل کنم... ولی نه... باید یه ذره غرور به خرج میدادم... نباید میذاشتم اونا فکر کنن که کره چقدر برام مهمه... من فقط برای درس خوندن میرفتم...




داغ کن - کلوب دات کام
بدو نظر بده() 

نوع مطلب : Destiny 



شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic