Admin Logo
themebox Logo
نویسنده :.:Hani:.
تاریخ:چهارشنبه 26 مرداد 1390-10:22 قبل از ظهر

Destiny Ep.1

سلاااااام به همه
این یه داستان جدیده
خیلی هم زیاد شد
البته خیلی خیلی هم غمگینه
امیدوارم خوشتون بیاد

نظر هم فراموش نشه


راستی ستاره منم یعنی تو داستان گذاشتم ستاره آخه یه جاهایی نیاز بود ستاره باشه واسه همین کلشو ستاره کردم

ستاره: خب حالا چی کار کنیم؟

باران: نمیدونم

مهسا: یه فکری کردم!

باران: چه فکری؟

مهسا: هر رشته ای که دوست داریم بریم...

ستاره: برو توام با این فکر کردنت...

رضوانه یهو از در کلاس اومد تو و بلند داد زد...

رضوانه: اللهم... {که یعنی معلم داره میاد تو کلاس بعد میزنه زیر خنده!}

یاسمن: اه رضوانه خفه شو دیگه

رضوانه: گمشو...

فائزه: راستی ستاره تو هنوز یه کلیپ از جونگ یونگ هوا پیدا نکردی؟

مهسا: اااااااه... تو هنوز تو فکر شین وویی؟!

ستاره: چرا اتفاقا یکی از رها گرفتم... فردا فلش بیار برات بریزم... {رها دخترخالمه}

فائزه: باشه... پس میریزی آ...

ستاره: باشه دیگه...

رضوانه: اللهم...

ستاره: خـ...فه...شووووو...

رضوانه: به خدا این دفعه راست میگم...

باران: آره... یکی تو راست میگی یکی چوپون دروغگو...

بعد یهو آقای معین اومد تو کلاس... ما همه بلند شدیم... معین هم مثل همیشه عین رئیس جمهورا دستشو بالا گرفت که یعنی بشینین... بعد هم رفت و پشت میز نشست... دوباره دفتر ریاضی ریحانه رو گرفت و نگاش کرد...

معین: خب خانوما... تا همین جا گفتم بسه... امروز قرار بود امتحان بگیرم... خب ببینین دیگه دفترا رو جمع کنین برگه هارو بدم...

همه کتابا و دفترامونو گذاشتیم تو کیفمونو با یه برگ چرک نویس و خودکار آماده شدیم... برگه هارو که پخش کرد دوباره رفت و پشت میزش نشست...

یه نگاهی به ورقه م انداختم... سه صفحه ی کامل بود... مثل همیشه تستی و سخت... یه دور همه س سوالارو خوندم... همه شون فقط داشتن یه سوالو می پرسیدن: اگه خاله م تو شیراز باشه عموم تو اصفهان من چند سالمه؟

واقعا نتونستم به هیچکدوم جواب بدم... دوباره بغضم گرفته بود... برگه رو گرفتم دستم و دونه دونه سوالاشو ده بیست سی چهل کردم و یه گزینه رو زدم... اه دختر احمق! هیچکدوم از سوالارو بلد نیستی! خاک تو سرت! یه نگاهی به سارا انداختم که داشت تند تند حساب میکرد و جواب میداد... یه لحظه حرصم گرفت... چرا من نباید مثل اون باشم؟ واقعا که خاک تو سرم با این درس خوندن... نه! چه ربطی داره؟ نگاه کن همه برگه سفید دستشونه... فقط ساراس که داره جواب میده پس حتما اون خیلی باهوشه... شنیده بودم بابلی ها انقدر زرنگن ولی فکر نمیکردم انقدر...

دوباره مشغول ورقه خودم شدم... سعی کردم حداقل دو سه تاشو خودم حل کنم... چرک نویسمو گرفتم و شروع کردم به نوشتن... همینجور پشت هم عدد ردیف میکردم... خودم نفهمیدم چی کار میکنم؟ انقدر اعصابم خورد بود که آماده بودم با یه حرف کوچیک گریه کنم... ولی نه! نباید گریه میکردم... اون وقت معین پیش خودش میگه اه اه این چه دختر لوسیه! با خودم فکر کردم حتما الان یا داره چرت میزنه یا یکی بهش SMS داده داره میخونه و میخنده... همیشه سر کلاس یه حرف بی مزه میزد و میخندید... ما هخم واسه اینکه ضایع نشه مجبور بودیم بخندیم... بعضی وقتا هم که ما داشتیم امتحان میدادیم، سرشو با دوتا دستاش میگرفت و شکلک در می آورد {نه اینکه منظوری داشته باشه یا بخواد ما رو بخندونه... اصلا انگار با خودش درگیر بود...خود درگیری مزمن... میفهمین که چی میگم؟}... از این فکر خنده م گرفت... همینطور داشتم فکر میکردم و میخندیدم که با صدای محکم و بلندش سر جام خشک شدم!...

معین: خانوم یعنی چه؟ مثلا جلسه ی امتحانه آ... حواست به برگه خودت باشه...

ستاره:چشم...

دوباره سرمو پایین انداختم... اه اه پیرمرد ایکبیری... سر من داد میزنه... تو دلم اداشو در آوردم: حواست به برگه خودت باشه!

بالاخره از افکارم بیرون اومدم و مشغول امتحان شدم...

********

باران: خب چی شد؟ خوب دادی؟

ستاره: خوب؟! توقع داشتی امتحان معین رو خوب بدم؟

مهسا: آخه با اون دادی که سرت زد فکر نمیکردم بد داده باشی!

ستاره: مهسا تورو خدا بس کن

فردا اولیت امتحان ترمه... چی داریم؟

ستاره: دینی

مهسا: وااااااای نههههه... اصلا حوصلشو ندارم!

باران: آره... منم...

ستاره: من تشنمه... مهسا بیا این بطری رو بگیر برو آب بیار

مهسا: به من چه؟

ستاره: اییییییش... باران جون... عزیز دلم... تورو خدا آب بیار... هلاک شدم...

باران: خیله خب باشه...

........

هیییییی... چه دوران خوبی بود... هیچوقت فراموش نمیکنم... اون شیطنت های بچگونه هامونو...

چقدر زود گذشت... اون موقع فقط 15 سالم بود... سال سوم راهنمایی... الان چهار سال میگذره {یعنی چهار ساله که گذشته}... از جام بلند شدم و رفتم پشت کامپیوتر... طبق معمول دونه دونه کلیپای دابل اسو نگاه کردم و به مسخره بازی هاشون می خندیدم... مشغول نگاه کردن بودم که صدای بوق گوشیم در اومد... رفتم از رو تخت گوشیمو برداشتم... بازم مهسا SMS داده بود..

مهسا: هووووووووو... خبر دارم... داغ داغ... بگیرش تا سرد نشده...

منم بهش جواب دادم: باز چیه؟ زود بگو کار دارم

مهسا: نخیر اینجوری نمیشه... اول مژدگونی بده بعد...

ستاره: حالا چی میخوای؟

مهسا: یه کارت اینترنت 20 ساعته... باور کن فقط 20 ساعت... یکی از کلیپای دابل دانلودش نصفه موند کارتم تموم شد!

ستاره: اوووووووووو نه بابا... بیشترم بخواه... حالا خبرتو بده...

مهسا: قبول شدی!!...

ستاره: چی شدم؟!

مهسا: قبول عزیز من... 4 تا حرف داره... ق ب و ل! Ok؟

ستاره: دروغ میگییییی؟ واااااااایییییی باورم نمیشه...

بعد از اینکه این اسو دادم گوشیم زنگ خورد... جواب دادم:

ستاره: مهسا جون من راست میگی؟

مهسا: آره دیگه... ببین اینجا نوشته ستاره فرزین رشته پزشکی دانشگاه شهید بهشتی

ستاره: کجا؟ تو روزنامه؟

مهسا: آره جدی میگم

ستاره: تو چی؟ باران؟

مهسا: هردومون قبول شدیم ولی رتبه ی تو بهتر شد

ستاره: خدایا ممنون... باید به رها هم خبر بدم...

مهسا: باشه... پس فعلا بای

ستاره: بای

از خوشحالی نمیدونستم چی کار کنم... یهو جیغ بلندی کشیدم و خودمو انداختم رو تخت... مامان با عجله در اتاقو باز کرد و اومد تو...

مامان: ستاره چی شد؟ خوبی؟

ستاره: مامان... من...

زود از جام بلند شدم و دویدم طرف مامان و بغلش کردم...

مامان: ستاره...

ستاره: مامان من قبول شدم!

مامان: واقعا؟ خدارو شکر

ستاره: خیلی خوشحالم... باران و مهسا هم قبول شدن

مامان: الهی قربونت برم...

مامان برگشت تو آشپزخونه... منم دوباره رفتم پای کامپیوتر... الان دیگه یه جور دیگه ای کلیپارو نگاه میکردم... شاید خودمو خیلی نزدیک میدیدم!...

اون روز غروبش زنگ زدم به رها...

رها: الو؟

ستاره: سلام چطوری؟

رها: سلام... تو چطوری؟ چه خبر؟

ستاره: خبر دارم توووووپ

رها: چی؟

ستاره: قبول شدم...

رها: جدی میگی؟ منم قبول شدم...

ستاره: چی؟ واقعا؟

رها: آره بابا همین امروز تو روزنامه دیدم...

ستاره: پس همه چی حله؟

رها: آره بابا... از صبح تا حالا دارم برنامه ریزی میکنم...

ستاره: باید خودمونو آماده کنیم

رها: دقیقا... نمیدونی چقدر خوشحالم

ستاره: منم همینطور... راستی این هفته میاین ساری دیگه؟

رها: نمیدونم به مامان بگم... اصلا باید بیایم...

ستاره: آره... باید واسه سفرمون نقشه بکشیم...

رها: باشه پس تا بعد...

ستاره: بای

رها: بای

گوشی رو قطع کردم و رفتم پیش مامان...

 

آنچه خواهید خواند:

ستاره: بابا واقعا قبول کردین؟

پرنیا: آخه منم دوست داشتم بیام

پرنیا: ماماااااان... ستاره کارتون داره... میشه بیاین؟




داغ کن - کلوب دات کام
لطفا خانوما!() 

نوع مطلب : Destiny 



شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic