Admin Logo
themebox Logo
نویسنده :.:Hani:.
تاریخ:چهارشنبه 26 مرداد 1390-09:46 قبل از ظهر

Just 4 love Ep.2

سلام به دوست جونیام!
چطورین؟
ببخشید دیروز نتونستم بیام آخه نتم قاطی کرده بود

اینم قسمت بعدی داستان
پریا هم که هیچی
اصلا کامیش تو میهن نمیره

زود برین ادامه!!

هیونگ که می بینه حالش بده چند بار صداش میزنه ولی اون جواب نمیده... هول میشه و نمیدونه چی کار کنه... چند بار تکونش میده...

آخر حانی یه ذره چشاشو باز میکنه و با همون گیجی و منگیش میگه: سرم خیلی درد میکنه. میخوام بخوابم

هیونگ بلندش میکنه و همونجا روی تخت میخوابوندش و پتو میذاره سرش... {باز نگین: این که رو تخت بود دوباره میره رو تخت؟... نخیر. اول همونجوری رو تخت افتاده بود ولی بعد هیونگ میارتش بالاتر و روش پتو میکشه. اوکی؟}

یونگ سنگ از اونور داد میزنه: هیونگ... من و سویانگ میریم پیش خاله ش... کارمون داره... تو بگیر بخواب... شاید دیر بیایم...

هیونگ: باشه برو

سویانگ: هیونگ مواظب حانی باشی ها

هیونگ: باااااااشه... برین دیگه...

اون دوتا میرن...

هیونگ هم چون خیلی خوابش میومده {بمیرم الهی} همونجا کنار حانی میخوابه...

نصفه شب حانی از خواب بیدار میشه می بینه هیونگ کنارشه... خیلی تعجب میکنه... میخواست بیدارش کنه ولی وقتی دید هیونگ چقدر ناز و معصوم خوابیده دلش نمیاد... {آخیییی... عزیز دلم}

همونجوری داشت به هیونگ نگاه میکرد که هیونگ با چشای بسته گفت: چیه؟ چرا اینطوری نگام میکنی؟

حانی: از کجا فهمیدی دارم نگات میکنم؟

هیونگ: از سنگینی نگاهت...

حانی: چرا هنوز نخوابیدی؟

هیونگ: تازگیا بی خوابی گرفتم... فکر کنم به خاطر کمبود دختره...

حانی: خب حالا مزه نریز

هیونگ چشاشو باز کرد و یه نگاهی به حانی کرد و یه چشمک بامزه براش زد...

هیونگ: نه... جدی گفتم...

حانی یه لحظه هول شد و همونطوری به هیونگ خیره شد...

هیونگ سرشو آورد جلوتر... دستشو گذاشت دور کمر حانی... صورتشو نزدیک تر کرد... انقدر نزدیک که فقط 5cm با هم فاصله داشتن...

حانی بدجوری هنگیده بود و فقط داشت نگاش میکرد...

هیونگ نزدیک شد... نزدیک... نزدیک تر... ولی یهو لپشو بوس کرد و سریع خودشو کشید عقب...

حانی هنوز داشت نگاش میکرد... هیونگ یه دفعه زد زیر خنده...

هیونگ: چیه؟ ترسیدی؟

حانی یه لحظه نفهمید چی شد اما تا به خودش اومد دید هیونگ داره نگاش میکنه و میخنده...

یه سیلی محکم خوابوند تو گوش هیونگ و سریع از جاش بلند شد و رفت تو اتاقش و درو قفل کرد...

سریع خودشو انداخت رو تختش... داشت به کار هیونگ فکر میکرد ولی خیلی زود خوابش برد.

هیونگ داشت با خودش فکر میکرد:

اه اه چه دختر لوسیه...

یه شوخی باهاش کردما...

ببین چی جوری منو زد؟... آخ آخ صورتم... عجب زوری هم داشت...

ولی خیلی خوشم اومد... هر دختر دیگه ای بود از این فرصت سوء استفاده میکرد ولی اون این کارو نکرد...

چه دختر پاک و معصومیه... {بالاخره تکلیف خودتو مشخص کن... لوس یا پاک و معصوم؟}

داشت فکر میکرد که یهو متوجه ضربان قلبش شد...

تازه فهمید تو این یه ماهی که با هم بودن برای چی هر وقت حانی رو نگاه می کرد قلبش تند میزد...

شاید... نه... این امکان نداشت... هیونگ فکر میکرد اونا فقط به هم عادت کردن...

فردا صبح...

حانی از خواب بیدار شد و دید یه یادداشت رو میزه... اونو برداشت و خوند:

حانی من واقعا معذرت میخوام... باور کن نمیخواستم اذیتت کنم...اون فقط یه شوخی بود... حالا هم اگه ناراحت شدی دیگه از این شوخی ها باهات نمیکنم... خواهش میکنم منو ببخش... خیلی متاسفم...

کیم هیونگ جون

بعد از اینکه نامه رو خوند تاش کرد و گذاشت لای دفتر خاطراتش...

گوشیشو در آورد و به هیونگ  SMSداد: اشکالی نداره... بخشیدمت... منم نباید محکم میزدم تو صورتت... ببخشید...

بعد لباسشو عوض کرد و از اتاق رفت بیرون...

همه تو آشپزخونه داشتن صبحانه میخوردن...

حانی رفت پیششون و بلند سلام کرد...

همه خیلی آروم جوابش رو دادن به غیر از هیونگ...

حانی: چیزی شده؟

کسی جوابشو نداد...

دیگه اعصابش داشت خورد میشد...

حانی: مگه من با شما نیستم؟ شماها امروز چتونه؟ میشه یکی به من بگه اینجا چه خبره؟

سویانگ: خاله گفته ما باید یه گروه تشکیل بدیم... من و تو هم باید خواننده بشیم {مثلا قبلا خواننده نبودن}

حانی: چی؟؟؟ منظورت چیه؟

سویانگ: چمیدونم... نمیدونه از بیکاری چی کار کنه میگه ما یه گروه بشیم... معلوم نیست تو اون ذهن خرابش چی میگذره...{شیطونه میگه بزنم تو دهنش و...}

حانی: تو هم به خاطر این ناراحتی یونگی؟

یونگی: خب آره دیگه میدونی مردم راجع به ما چی میگن؟کلی شایعه پخش میشه... طرفدارامون میگن چرا اینا دابل اسو ول کردن رفتن با دو تا دختر...

سویانگ: مگه ما چمونه؟ ها؟

یونگی: هیچی هیچی... منظوری نداشتم...

حانی: خب یعنی هیونگ هم... هیونگ... تو چرا ناراحتی؟

هیونگ سرشو بالا آورد و با حالتی خاص به حانی نگاه کرد... حانی معنی نگاهشو نفهمید ولی یه جور نگرانی تو چشاش دید... یه حس خیلی عجیبی بهش دست داد...

هیونگ از جاش بلند شد و به سمت اتاقش رفت...

یونگی: هیونگ کجا میری؟ هیوووونگ...

حانی هنوز به جای خالی هیونگ نگاه میکرد...

سویانگ: حانی چیزی شده؟

حانی بدون توجه به حرف سویانگ به طرف هیونگ راه افتاد...

سویانگ: این دوتا چشونه؟

یونگی: حتما عاشق شدن...

سویانگ: بی مزه...

حانی رفت طرف پله ها...

حانی: هیونگ صبر کن... هیونگ کارت دارم

هیونگ رفت تو اتاقشو درو بست...

حانی رفت دم در اتاق و در زد...

حانی: هیونگ... هیونگ...

هیونگ: بیا تو...

حانی درو باز کرد و رفت تو اتاق... هیونگ رو تختش نشسته بود و به زمین نگاه میکرد...

حانی: این کارا چیه میکنی؟

هیونگ: ببخشید... حالم خوب نیست...

حانی: من باید حالم خوب نباشه که هست...

اگه از بابت دیشب ناراحتی من که گفتم اشکالی نداره... اون مال تو بود... نه؟

هیونگ: چی؟ کدوم؟

حانی: یعنی چی کدوم؟ همون نامه ای که نوشتی دیگه.

هیونگ: نامه؟ کدوم نامه؟ من که نامه ای ننوشتم...

حانی: منظورت چیه؟ من صبح بلند شدم دیدم یه نامه رو میزمه... عذر خواهی کرده بود... زیرشم نوشته بود کیم هیونگ جون...

هیونگ: ولی من روحم هم خبر نداشت...

حانی: پس یعنی کار کی بوده؟... سویانگ!!!

حانی با عجله به سمت در رفت و درو باز کرد ولی با دیدن اون صحنه یه جا خشکش زد...


داغ کن - کلوب دات کام
بنظر دیگه() 

نوع مطلب : Just 4 Love 



شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic