Admin Logo
themebox Logo
نویسنده :.:Hani:.
تاریخ:یکشنبه 15 آبان 1390-12:14 بعد از ظهر

Destiny Ep.4

سلااااااااااام دوست جونیام
ایول به شماهایی که نظر دادین
من تازه میخواستم وبو حذف کنم ولی دیدم نه بهتره باشه

خب اودم قسمت چهارم رو بذارم
از این قسمت اسما تغییر  میکنه

ستاره: حانیه
رها: عطیه
باران: فائزه
پرنیا: پریا

خب حالا برین ادامه واسه بقیه داستان
...

آنچه خواندید:

بعد به جلو نگاه کرد... از تعجب دهنش وا مونده بود...

عطیه: اون... سامان نیست؟

 

پریا: سامان دیگه کیه؟

فائزه: هییییییییی!

حانیه: آره خود نامردشه!

عطیه: اون اینجا چی کار میکنه؟

حانیه: اگه میدونستم انقدر تعجب نمیکردم

عطیه: یعنی برای چی اومده؟

سامان کنار خیابون کنار یه آرایشگاه زنونه ایستاده بود و مدام به ساعتش نگاه میکرد... انگار منتظر کسی بود...

مهسا: میشه بگین اینجا چه خبره؟ سامان دیگه کیه؟

پریا: حانی راجع به سامان چیزی بهم نگفت

فائزه: به ما هم نگفت...

یهو سرم درد گرفت... انگار همه دنیا دور سرم می چرخید... بغض بدجوری تو گلوم گیر کرده بود... آماده ی گریه کردن بودم...

حانیه: عطی من... من حالم خوب نیس

عطیه: مهسا بیا بشین پشت فرمون... شما فعلا برین... من و حانی باید بریم جایی

مهسا: باشه ولی کجا؟

فائزه: معلوم شد بالاخره سامان کیه؟

عطیه بهش چشم غره رفت و گفت: بعدا درموردش حرف میزنیم...

عطیه از ماشین پیاده شد و اومد سمت من... درو باز کرد و منو پیاده کرد... ماشین ها هنوز بوق میزدن...

عطیه داد زد: چیه؟ چتونه؟ نمی بینین حالش بده؟

-   خب خانوم حالش بده چرا رانندگی میکنه؟

-   دختره ی احمق

-   برو بابا روانی

چند لحظه همونجا ایستادیم تا مهسا اینا رفتن... بعد عطیه منو برد اونور خیابون... چند متر جلوتر سامان ایستاده بود... عطیه هم دست منو گرفته بود و با خودش به سمت سامان می کشید... منم با پاهایی که می لرزیدن دنبالش میرفتم... رسیدیم به دو قدمیش... روش اونور بود و مارو ندید... یه لحظه همه ی وجودم رو خشم و نفرت پر کرد... دوست داشتم همشو سرش خالی کنم تا حالم بهتر شه... ولی خونسردی خودم و حفظ کردم و صداش زدم...

حانیه: سامان...

سامان یه لحظه دور و ورش رو نگاه کرد و بعد برگشت طرفمون... با دیدن من شوکه شد...

حانیه: آمریکا خوش گذشت؟

سامان: حانیه... تو

داد زدم: اسم منو به زبون کثیفت نیار آشغال

عطیه: حانی آروم باش

حانیه: عطی خواهش میکنم تو کاری نداشته باش

عطیه دستم رو ول کرد و رفت اون طرف تر و به دیوار تکیه داد و داشت نگامون میکرد...

حانیه: خب... داشتی می نالیدی! {حال میکنین طرز حرف زدنو؟!}

سامان سرشو پایین انداخت...

سامان: من... خیلی معذرت میخوام...

حانیه: اِ؟ الان؟ بعد از اینکه دو سال با زندگی من بازی کردی؟

سامان سرشو آورد بالا و تو چشمام نگاه کرد...

سامان: ولی من... من دوسِت داشتم...

یهو چشمام دو تا کاسه خون شد... دیگه هیچی جلودارم نبود...

حانیه: خفه شو نامرد عوضی

همه ی توانم رو تو دستم جمع کردم و با مشتم کوبیدم تو صورتش... افتاد زمین... گوشه لبش پاره شد و از بینی ش خون میومد...

عطیه یهو دوید طرفم... مردم وایساده بودن و نگاه میکردن...

حانیه: چیه؟ تا حالا یه دختر ندیدین که با زندگیش بازی شده؟

عطیه دو تا دستم رو از پشت گرفت ولی من به زور خودمو ازش جدا کردم... سامان داشت بلند میشد که یه لگد نصیبش کردم... داشت از درد به خودش می پیچید ولی من پشت هم لگدش میزدم... انقدر عصبانی بودم که کارد میزدی خونم در نمیومد... به هیچی توجه نمیکردم... تنها چیزی که میدیدم سامان بود با صورت خونی و زخمی... اصلا دست ودم نبود ولی خم شدم و دو سه تا مشت به صورتش زدم... چند نفر اومدن و اونو کشوندنش کنار... عطیه هم از این طرف منو آروم میکرد...

-   هوووووی خانوم چته؟

-   کشتی پسر مردم رو

حانیه: یا همتون خفه شین یا میام خفه تون میکنم!

-   نه بابا دختره خل شده

-   بابا یکی جلوی این روانی رو بگیره

دوباره سرم درد گرفت... همونجا رو زمین نشستم و سرم رو با دوتا دستام گرفتم و فشار دادم...

یهو صدای سامان رو شنیدم که داشت تقریبا داد میزد...

سامان: دختره ی بی لیاقت... من دوسِت داشتم... حالا می بینی زندگیتو سیاه میکنم... شنیدم میخوای بری خارج!... شده همه ی کشورا رو دنبالت میگردم تا پیدات کنم... قسم میخورم بدبختت کنم... به خدا یه کاری میکنم تو زندگیت یه روز خوش نبینی

با این حرفاش بلند شدم و تو چشماش نگاه کردم...

حانیه: تو کی هستی که بخوای زندگی منو تغییر بدی؟ شما برو دنبال همون عشقبازی هات... تو از اولشم لیاقت منو نداشتی... عطی بریم... حتی وجودشم حالمو بهم میزنه...

بعد دست عطیه رو کشیدم و راه افتادیم... همونطور که دور میشدیم تو همون لحظات آخر دوباره صداش تو گوشم پیچید: بدبختت میکنم... قسم میخورم

فقط تونستم زیر لب بگم: هر غلطی میخوای بکن...

عطیه: حانی خوبی؟

حانیه: آره

عطیه: میخوای بریم خونه؟

حانیه: نه

عطیه: پس چی؟

حانیه: تو برو... میخوام تنها باشم...

عطیه: کار دست خودت ندی آ

حانیه: خیالت راحت... میخوام یه ذره قدم بزنم

عطیه: باشه مواظب خودت باش... کار داشتی زنگ بزن... من رفتم

عطیه رفت... و من موندم و گذشته م... همینطور که راه میرفتم رسیدم به یه پارک... دیگه شب شده بود و پارک هم خیلی خلوت بود... رفتم تو و رو یه نیمکت نشستم... سرم رو لای دستام گرفتم و فکر کردم... فکر کردم به دو سال پیش...

یه روز غروب بود... من و عطیه سوار ماشین من بودیم داشتیم میرفتیم بیرون... داشتیم میگفتیم و میخندیدیم که یهو احساس کردم زدم به چیزی... جلومو نگاه کردم همه ی مردم جلوی ماشینم جمع شده بودن... از ماشین پیاده شدم... رفتم جلوتر دیدم یه پسر جوون رو زمین افتاده و داره از صورتش خون میاد... خیلی ترسیدم... با خودم گفتم: یعنی من زدمش؟ اگه مرده باشه چی؟... عطیه هم اومد پایین... بعد چند دقیقه با هم بلندش کردیم و گذاشتیمش تو ماشین و بردیمش بیمارستان... تو بیمارستان به بابا زنگ زدم و اونم زود خودشو رسوند... دکترا هم بعد از معاینه گفتن که چیزیش نیست و فقط پاش شکسته و از این جور چیزا... بعد شنیدن این جور حرفا نمیدونم خوشحال بودم یا شایدم از اتفاقاتی که قرار بود بعدش بیوفته میترسیدم... نمیدونم... فقط میدونم بعدش با بابا و عطیه رفتیم داخل... دیدیم رو تخت دراز کشیده و پای راستش تو گچه... روشو کرد طرف ما و گفت: ممنون که نجاتم دادین... واقعا بهم لطف کردین

بابا: خواهش میکنم... ولی تشکر اصلی رو باید از دخترا بکنین...

-   بله... از شمام ممنونم... نمیدونم اگه شما منو به بیمارستان نمی رسوندین من الان زنده بودم یا نه!

عطیه: وظیفمون بود...

حانیه: بالاخره ماهام انسانیم و وظیفه هر انسانیه که به هم نوعش کمک کنه... {اوه اوه چ باکلاس!}

-   به هر حال ممنون... راستی اسم من سامانه... سامان آریا

بابا هم خودش و مارو معرفی کرد... وقتی که خواستیم بریم بابا شماره ش رو بهش داد تا اگه مشکلی پیش اومد بهش خبر بده... وقتی هم که اومدیم خونه بابا همه ی ماجرا رو واسه مامان تعریف کرد تا از نگرانی در بیاد...

نمیدونم اما یه حس بدی نسبت به سامان داشتم... تا یه مدت بابا هر روز میرفت ملاقاتش... چند روز بعد از اینکه مرخص شد زنگ زد به بابا و گفت که واسه تشکر میاد خونمون... بابا هم آدرسو بهش داد... اونام اومدن یعنی سامان و پدر و مادرش... کل چند ساعتی که خونه ما بودن داشتن تعارف میکردن... هی این از اون تعریف میکرد... هی اون از این تعریف میکرد... دیگه اعصابم خورد شده بود... پا شدم و رفتم تو اتاقم... اه چقدر اینا دل میدن قلوه میگیرن... حوصلمو سر بردن... بالاخره این مهمونی تموم شد ولی تازه دردسرامون شروع شده بود... از اون به بعد هر چند وقت یه بار به بهونه های مختلف یا ما میرفتیم خونه شون یا اونا میومدن... تازه فهمیدم چه شخصیت خوبی داره... خیلی متین و با وقار...خیلی خوب رفتار میکرد و احترام همه رو نگه میداشت... ازش خوشم اومده بود... یه جورایی تقریبا عاشقش شده بودم... یه چند ماهی گذشت تا اینکه یه روز اونا به بابام زنگ زدن و گفتن که برای کار مهمی میان خونمون... اون شبش اونا اومدن... انقدر هول بودم که حتی از اتاقم بیرون نیومدم... فقط صداشون رو میشنیدم...

منصور (بابای سامان): خب این حانیه خانوم ما کجاست؟

بابا: تو اتاقشه... سرش درد میکرد خوابید...

نسیم (مامان سامان): الهی من فداش بشم

یعنی چی؟ چرا اینا انقدر قربون صدقه من میرن؟ پس چرا سامان حرفی نمیزنه؟

منصور: خب... ما برای یه امر خیر مزاحم شدیم... راستش

نسیم: این آقا پسر ما خیلی از حانیه خانوم خوشش اومده... با اجازه امشب اومدیم خواستگاری

چی؟ منظورش چی بود؟ خواستگاری؟ کی من؟ خدایا...

 

آنچه خواهید خواند:

سامان: حانیه من خیلی دوسِت دارم...

حانیه: ببینین آقای آریا... دیگه شورش رو در آوردین... از همین الان باید حد خودتونو بدونین...

سامان: برمیگردم... قول میدم

سامان از تالار رفت بیرون...

**************

خب این قسمت هم تموم شد

یه عالمه نظر میخواما




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : Destiny 



شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic