Admin Logo
themebox Logo
نویسنده :.:Hani:.
تاریخ:سه شنبه 8 شهریور 1390-11:35 قبل از ظهر

Destiny Ep.3-2

من نمیدونم چرا این میهن انقدر گیر میده؟وییییییییییییی

برین بقیه شو بخونین

فردا غروب:

بالاخره از پای کامپیوتر پا شدم و رفتم تو آشپزخونه تا یه چیزی بخورم... رها همون دیروز اومد خونمون... دیدم تو آشپزخونه رو صندلی نشسته داره کتاب میخونه...

ستاره: چی میخونی؟

رها: آموزش زبان کره ای... لازم میشه

ستاره: آره بخون به منم یاد بده

رها: اوهه فکر کردی... خودت زحمت بکش بخون

ستاره: اه اه خسیس

رها: خودتی

میخواستم جوابشو بدم که یهو آیفون زنگ زد... با دست براش خط و نشون کشیدم و به ناچار رفتم آیفونو جواب بدم...

ستاره: بله؟

مهسا: سلام باز نمیکنی؟

ستاره: اِ مهسا تویی؟

مهسا: آره باران هم اومده... باز کن دیگه

ستاره: باشه بیا تو

دکمه ی آیفونو زدم و رفتم تو راهرو... بعد چند لحظه اومدن بالا... بعد همه با هم اومدیم تو...

رها: اِ سلام اومدین؟

باران و مهسا: سلام

مامان: سلام دخترا

باران: سلام خاله جون

مهسا: سلام...

مامان: سلام به روی ماهتون {حالا انقدر سلام سلام میکنن! اووووووف!}

ستاره: حالا باید منتظر پرنیا باشیم

یه ربع بعد که پرنیا اومد رفتم تون اتاقمو مانتومو پوشیدم... جلوی آینه ایستادم و یه ذره آرایش کردم... بعد از اتاق اومدم بیرون...

ستاره: خب بچه ها بریم؟

رها: به به خانوم خانوما

مهسا: مگه میخوای بری عروسی؟

ستاره: چیه مگه؟

مهسا: هیچی هیچی... آخه نیس فقط یه ذره آرایش کردی!

ستاره: مسخره

پرنیا: بریم دیر شد

باران: مثل اینکه تو دیر اومدی آ

ستاره: بسه دعوا نیوفتین... بریم

با هم رفتیم تو حیاط... ماشینمو از تو پارکینگ آوردم بیرون {ماشین خودمااا!}... خودم رفتم پشت فرمون... رها نشست کنارم... اون سه تا هم رفتن پشت... مهسا هم واسه اینکه باز پرنیا و باران دعوا نیوفتن رفت وسطشون نشست...

پامو گذاشتم رو پدال گاز و تا جایی که میتونستم تند رفتم...

پرنیا: ستاره تو رو خدا آروم تر

مهسا: جون من یواش برو

باران: خواهش میکنم... التماس میکنم...

مهسا: بابا نکن می میریم بی دابل اس میشیما! اونوقت دابل اس دق میکنن

پرنیا: بیشعور زبونتو گاز بگیر

رها: جون هیونگ جونت سرعتو کم کن

یهو وسط خیابون یه ترمز ناگهانی زدم و به جلو خیره شدم...

رها: بفرما... کارساز بود

باران: بابا فکر نمیکردم انقدر هیونگ جون رو دوست داشته باشی!

اونا همینجور حرف میزدن و میخندیدن... ولی من هیچی نمی شنیدم... فقط احساس میکردم لبهاشون تکون میخوره و چیزی میگن... ماتم برده برد... همینطور به جلو خیره شده بودم... چرا؟ چرا الان؟ ماشین ها همینطور بوق میزدن... راننده ها سرشون رو آورده بودن بیرون و فریاد میکشیدن... ولی من نمیشنیدم... هیچی... تنها صدایی که به گوشم میخورد صدای قلبم بود و تنها لحظه ای که جلو چشمام بود لحظه ی شکسته شدن قلبم!...

باران: معلوم هست چه خبره؟

پرنیا: چیزی شده؟ ستاره؟ کجایی بابا؟

رها: سـ... تا... ره! اوهووووووی

یهو دیدم دستی داره جلو صورتم تکون میخوره... رومو برگردوندم... دیدم رها داره صدام میزنه...

ستاره: ها؟

رها: معلوم هست به چی فکر میکنی؟ بابا سه ساعته داریم صدات میزنیم

ستاره: ها؟

مهسا: این چشه؟

رها: خوبی؟

ستاره: ها؟ آها... رها اونجا رو...

رها: کجا؟

بعد به جلو نگاه کرد... از تعجب دهنش وا مونده بود...

رها: اون... سامان نیست؟

 

آنچه خواهید خواند:

ستاره: آمریکا خوش گذشت؟

-   بدبختت میکنم... قسم میخورم

-   راستی اسم من سامانه... سامان آریا

منصور: خب این عروس گل ما کجاست؟

 ******************************************

منتظر پارت بعدی باشین

بای




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : Destiny 



شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات