Admin Logo
themebox Logo
نویسنده :.:Hani:.
تاریخ:سه شنبه 8 شهریور 1390-11:26 قبل از ظهر

Destiny Ep.3-1

سلاااااااام

اِ من که سلام کردم

ولش کن

این قسمت چهارمه

برین ادامه

به این وب سر بزنین

همین داستانو اونجا هم میذارم

www.just-ss501.mihanblog.com

آنچه خواندید:

ستاره: نخیر تو مثل اینکه هنوز منو نشناختی... میگم گوشی رو بده بهش... عمرا اگه قبول نکنه

پرنیا: ماماااااان... ستاره کارتون داره... میشه بیاین؟

 

-   الو؟

ستاره: سلام خاله... خوبین؟

-   ممنون... تو خوبی؟ مامان اینا خوبن؟

ستاره: بله... سلام میرسونن

-   چه خبر عزیزم؟

ستاره: سلامتی... راستی خاله... راجع به پرنیا

-   خب؟

ستاره: واسه دانشگاه میگم... ببخشید ولی چرا نمیذارین بیاد؟

-   آخه تو که میدونی... بچه م تنها و غریب تو اون کشور... خیلی هم دوره... نمیتونم زیاد ببینمش...

ستاره: آخه شما ببینین... الان مگه شما موفقیت پرنیا رو نمیخواین؟

-   خب چرا

ستاره: خب دیگه... درسته دوره ولی به هر حال تو هممون انگیزه ایجاد کرده... اونجا به خاطر آب و هوا و محیط مناسبی که داره روحیه هممونو خوب میکنه... به نظر من باعث پیشرفتمونه {ببخشید انقدر ادبی شد آخه باید یه مقدار ادب به خرج میدادم تا راضیش کنم}... شمام یه ذره به پرنیا فکر کنین... اونم مثل ما بچه س... به این خوشی ها و شادی ها نیاز داره... باور کنین پشیمون نمیشین... بعدشم پرنیا تنها نیست... اگه اون بیاد میشیم پنج نفر... زبان مون هم که عالیه... اونقدی کلاس رفتیم و بلدیم که اونجا گلیم خودمونو از آب بکشیم بیرون...

-   نمیدونم والا...

ستاره: خاله جون نمیدونم نداره... ما پنچ تا دختریم... هر روز هم میریم دانشگاه و برمیگردیم خونه      {آره جون عمه ت!}... نگران جا هم نباشین... عموم با یکی از دوستاش که اونجاس صحبت کرده یه خونه ی پنج خوابه واسمون گرفته با همه وسایلش {واو!} ... اجاره شم زیاد نیست... مامان باباهامون هر ماه میریزن به حساب طرف... هیچ مشکلی هم قرار نیست پیش بیاد... خاله... پرنیا اونجاس؟

صداش رو آروم کرد و گفت: آره... داره یواشکی گوش میده...

ستاره: خب... نظرتون چیه؟

-   باشه... امشب با پدرش حرف میزنم...

ستاره: ممنون خاله... نمیدونین با این کارتون چقدر خوشحالمون کردین... اگه پرنیا بدونه خیلی ذوق میکنه...

-   من که نگفتم حتما... حالا به پدرش میگم... شاید قبول نکنه!

ستاره: مطمئنم که ایشونم قبول میکنن... خاله خیلی لطف کردین... دل پنج تا دختر جوونو شاد کردین! {اه اه تمام ملت فهمیدن چقدر لوسی!}

-   خیله خب حالا انقدر خوش زبونی نکن {بفرما... اینم فهمید}

ستاره: نه به خدا راست میگم...

-   باشه من حرفی ندارم

ستاره: پدرشم حرفی ندارن... شما راضیشون میکنین مگه نه؟

-   حالا ببینم چی میشه... خب دیگه کاری نداری با من؟

ستاره: نه خاله عرضی نیست {اوه اوه!}... فقط اگه میشه گوشی رو بدین به پرنیا...

-   باشه

ستاره: ممنون خاله خداحافظ

-   خداحافظ عزیزم...

خیلی زود پرنیا اومد...

پرنیا: هی چی شد؟ چی گفت؟ قبول کرد؟ راضی شد؟

ستاره: اوووووو صبر کن دونه دونه... اولا هی خودتی! دوما خودت که شنیدی

پرنیا: آره شنیدم ولی خب تو چی گفتی؟

ستاره: هیچی گفتم خونه که داریم... پول هم که داریم... تنها هم که نیستیم و از این چرت و پرتا

پرنیا: آخرش چی؟

ستاره: قبول کرد دیگه... گفت با بابات حرف میزنه

پرنیا: وای ستاره اگه نداشتمت چی کار میکردم؟

ستاره: باید میرفتی میمردی

پرنیا: پررو شدی آ!

ستاره: نذار به مامانت بگم واسه چی دوست داری بیای؟

پرنیا: به جان خودم اگه اسم جونگ مینو بیاری می کشمت

ستاره: اِ؟ جونگ مین جونگ مین جونگ مین... خب چی میگی؟

پرنیا: بی مزه

ستاره: خب حالا برو وسیله هاتو جمع کن... باید یه هفته دیگه بریم

پرنیا: راستی بلیط چی؟

ستاره: اوووو کجای کاری؟ بابام امروز گرفت

پرنیا: اگه نیام چی؟

ستاره: مگه میشه؟ با اون چیزایی که من به مامانت گفتم و تعریف کردم محاله که راضی نشن... {حالا مگه چی گفتم!}

پرنیا: نمیدونم چطوری ازت تشکر کنم

ستاره: بگو مرسی همین

پرنیا: چیش مسخره

ستاره: خودتی... اهه!

پرنیا: باشه پس من برم وسیله هامو جمع کنم...

ستاره: برو... راستی فردا ساعت 6 قراره با بچه ها بریم بیرون خرید... میای؟

پرنیا: آره چرا نیام؟ کجا ببینمتون؟

ستاره: همه میان خونه ی ما... تو هم بیا... از اینجا میریم

پرنیا: باشه... پس تا فردا بای

ستاره: بای

تلفن رو قطع کردم و رفتم رو مبل کنار مامان نشستم...

مامان: ماشالا چه زبونی داری!

ستاره: وااااااایییی

مامان: چیه؟

ستاره: باز تو ازم تعریف کردی؟ الان چشمت میگیره

مامان: بی مزه... ولی حالا درست شد

ستاره: چی؟

مامان: شمام پنج تا شدین!

ستاره: مامااااان!

مامان: مگه دروغ میگم؟ شما پنج تایی میرین بعد شیش سال ده پونزده تایی بر میگردین

ستاره: ماماااااان

مامان: راستی خاله بهم گفت اومدن ساری. گفت یه یه ساعت دیگه رها میاد

ستاره: آخ جون!

مامان: آره آخ جون... برین نقشه بکشین چی جوری دل اون بدبخت بیچاره ها رو بدزدین؟

ستاره: اولا که ما قرار نیست واسه اونا بریم... بعدشم اصلا از کجا معلوم تو شهر به اون بزرگی ما اونا رو ببینیم یا نه... از کجا معلوم اونا مارو ببینن یا نه؟ اصلا معلوم نیست از ما خوششون بیاد یا نه؟

مامان: پس دیدی واسه اونا میری که انقدر فکر کردی و نقشه کشیدی؟

ستاره: ماماااااااان!

..........

بقیه شو برین اونور




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوع مطلب : Just 4 Love 



شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات